![]() |
![]() |
|
| درد دل های عاشقان , زجر عاشقان و ...... |
|
دوستان گرامي و همراهان عزيز : اين وبلاگ تعطيل شد چون اون خيلي نامرد بود خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 5:35 توسط عاشق |
|
|
گر کام دل از زمانه تصویر کنی
بی فایده خود را ز غمان پیر کنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:17 توسط عاشق |
|
|
. . . . . . . اگر تو روی نيمکتی این سوی دنيا تنها نشسته ای و همه آن چه نداری کسی ستآن سوی دنيا روی نيمکتی ديگر کسی نشسته است که همه آن چه ندارد تويی نيمکت های دنيا را بد چيده اند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 15:18 توسط عاشق |
|
|
*کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود* |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 17:8 توسط عاشق |
|
|
آيه آه اگر سايه را مي پرسيدي مي گفت از شقايق كوچك خانه تنها چيدنش را به خاطر دارم . سبز بود وصميمي ، ديدگانش خواهران باران ، خوب مي شناختمش. دم دماي صبح نور كه در ديدگانش مي شكفت بي قرار تا غروب تبسم هي بي صدا سراغ از مسافري گمشده مي گرفت . نمي دانم به گمانم مي گفت آشنايي آغازينش با او در خيابان الف كوچه ي ب روبروي خانه آفتاب بود. مي گفت آشنا از همان سلام اول با آن همه گريه ي بي اختيار مغموم از بيم ساده آشنايي مي گفت كه شايد سالها نهايت احساس شقايق بود. شايد آشنا با نوازش باران و تشنگي نسبتي داشت كه شقايق تمام نامه هايش را به خط گريه مي نوشت. مي گفت: حرف بسيار است و وقت اندك و آسمان هم كه باراني. پس تا چينه آخر ، آنسوي پرچين گريه ها هي بي صدا و بي سايه ، هي با هزار سلام بي مقدمه برايش تا طلوع خيال مي نوشت اما شقايق آشنا را زير سرپناهي خيس از مژه هاي ماه گم كرده بود. مي گفت كوچه همان كوچه ، خانه همان خانه ، اصلاً نشاني همان نشاني اما سالهاست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد. شقايق را آخرين بار همان زمان چيدنش ديدم. هنوز هم سبز بود وصميمي . اما حالا من از آن همه گريه بي اختيار تنها بيت ساده اي از غربت بياد دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 20:56 توسط عاشق |
|
|
کاش می شد همچو آواز خوش یک دوره گرد، |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 1:58 توسط عاشق |
|
|
هركس احساس ماجراجويي را از دست بدهد بگونه اي احساس زندگي كردن را هم
از دست مي دهد. پائولو كوئليو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 22:57 توسط عاشق |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 11:32 توسط عاشق |
|
|
گاه می اندیشم،
-بی قید-
-مهم نیست زیاد-
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 1:27 توسط عاشق |
|
|
شكسپير: اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 16:31 توسط عاشق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من عاشق بودم!!
عاشق دختری زیبا رو؟؟ تا سالها باهم بودیم 7 سال!! با هم عقد کردیم ؟؟بهم رسیدیم!!! به آرزومون رسیدیم؟؟؟ خیلی دوسش داشتم خیلی ،اونم می دونست ، دیونش بودم!! اونم من رو خیلی دوست داشت خیلی دیونم بود؟؟؟ تا دو ماه بهتربن روزهای دنیا رو داشتم... اما یه دفعه نمی دونم همه چیز به هم خورد دنیا وارونه شد از من ... خواست؟؟ گذاشت و رفت رفت رفت ... من مانده ام با عشق بر باد رفته ام !! با غم بی تو بودن !!! اما هنوز نمی دونم چرا جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و برای چه ؟؟؟ |
|
RSS
|